در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو چهره بنما دلبرا تا جان بر افشانم چو شمع

نوشته شده توسط آرش و آرمان در چهارشنبه 1387/04/12 ساعت 23:52 موضوع | لینک ثابت
برای عشقم عزیزترینم بهترین و صمیمی ترین دوستم
مادرم
نوشته شده توسط آرش و آرمان در سه شنبه 1387/04/04 ساعت 0:52 موضوع | لینک ثابت
و نوشیدن گذراندند بی آن که کلمه ای بین آن ها رد و بدل شود با تاریک شدن هوا پسرک تازه
متوجه شد چقدر خسته است و برای برگشتن به خانه از جا بر خاست اما هنوز چند قدمی پیش
نر فته بود با سرعت به سوی پیرزن باز گشت و او را در آغوش کشید و باردیگر نظاره گر عمیق ترین لبخند پیر زن شد مادر پسرک که با ورود او اوج لذت را در چهره وی تشخیص داد علت شادی او را جویا شد پسرک نیز در پاسخ گفت من امروز با خدا ناهار خوردم و قبل از این که مادر چیزی بگوید اضا فه کرد و لبخند او زیباترین لبخند ی بود که تا به حال دیدام پیرزن نیز سرشار از شادی و آرامش به خانه برگشت و در پاسخ به پسرش که از حالات عجیب مادر شگفت زده شده بود گفت امروز با خدا در پارک کلوچه خوردم اوبسیار جوان تر از آن است که انتظار داشتم
نوشته شده توسط آرش و آرمان در پنجشنبه 1387/03/23 ساعت 1:42 موضوع | لینک ثابت
بهم نگفتن اگه اسير يکي بشي دلت ميسوزه...بهم نگفتن اگه با
چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتيش ميکشن...بهم
نگفتن اگه تموم روز ببينيش بازم دلتنگش ميشي...بهم نگفتن
ممکنه يه روز بذاره بره...بهم نگفتن... نگفتن که تو پشت سرش
اشک ميريزي ولي اون بي اعتنا ميره...نگفتن تو ديوونش ميشي
ولي اون بي خيالت ميشه.

نوشته شده توسط آرش و آرمان در دوشنبه 1387/02/30 ساعت 14:9 موضوع | لینک ثابت
واما عشق.......
زندگی عشق است عشق افسانه نیست
انکه عشق را افرید دیوانه نیست
عشق ان نیست که کنارش باشی
عشق ان است که بیادش باشی


نگو تو راه زندگي رفيق نيمه راهتم هميشه پا به پات مي يام عاشق روي ماهتم
شكوفه هاي صورتي هديه مهربونيات دار و ندارم يه دله اونم فداي خنده هات


نوشته شده توسط آرش و آرمان در شنبه 1387/02/21 ساعت 18:2 موضوع | لینک ثابت
دیگه گریه دلو وا نمی کنه

دیشب به یاد تو تنها گریستم
مستانه گریه کردم، دریا گریستم
طوفان غم چو داد گلستان دل به باد
بر حال پر پر گلها گریستم
من بودم و خیال تو در نیمه های شب
بر بخت خویش و این دل شیدا گریستم
بیخود شدم ز گریه و رفتم به اشتیاق
معراج دل نمودم و آنجا گریستم
در جستجوی او ، من آواره ابروار
بر کوه و دشت و دامن و صحرا گریستم
بر زورق دلم شب تیره به موج غم
پنهان به آه بود و پیدا گریستم
هر چند نکته سنج و سخن آورم ولیک
شب در خیال لعل شکر خواب گریستم
موسی به عشق روی تو خودش بود تا سحر
تنها ترانه گفتم و تنها گریستم

دیگر نمانده هیچ
دیگـر نمانـده هـیـچ بـجـز وحـشـت سکـوت
دیگـر نمانـده هـیـچ بـجـز آرزوی مـرگ
خشم است و انـتـقـام ِ فـرو مـانـده در نگاه
جسم است و جان ِ کـوفـتـه در جـسـتـجـوی مـرگ
تـنـهـا شـدم ، گـریـخـتـم از خـود ، گـریـخـتـم
تـا شـایـد ایـن گـریـخـتـنـم زنـدگی دهـد
تـنـهـا شـدم که مـرگ اگـر هـمـتـی کـنـد
شـایـد مـرا رهـایـی ازیـن بـنـدگـی دهـد
تـنـهـا شـدم که هـیـچ نـپـرسـم نشان کـس
تـنـهـا شـدم که هـیـچ نگـیـرم سـراغ خـویـش
دردا که ایـن عـجـوزهً جـادوگـر ِ حـیـات
بـار دگـر فـریـفـت مـرا بـا چـراغ خـویـش
اکـنـون شـب اسـت و مـرگ فـرا راه من هـنـوز
آنگـونه مـانـده اسـت که نـتـوانـمـش شناخت
اکـنـون مـنـم گـریـخـتـه از بـنـد زنـدگـی
بـا زنـدگـی چگـونه تـوانـم دوبـاره سـاخـت ؟

من گریه خواهم کرد
به وسعت تمام چشمه های گرم زندگی
به وسعت تمام چشمه های سرد خاموش
من گریه خواهم کرد
به وسعت عمر یک چشم
به وسعت نگاه طولانی یک عاشق
من گریه خواهم کرد
به وسعت تمام دریا های بی اب
به وسعت تمام زندگی های نا تمام
آیا جائی هست که با ریخته شدن اشکهای من لبریز نشود؟
آیا کسی هست که با اشکهایم دلتنگی هایم را بفهمد؟
آه ای خدای من!
آیا دل من نیز گریه کردن را فراموش خواهد کرد؟
آیا گریه نیز از من دوری خواهد گزید؟
افسوس که نمی دانم.....
و باز گریه و گریه و..........
من گریه خواهم کرد

خدایا
اگر تو درد عاشقی را می کشیدی
تو هم زهر انتظار را به تلخی می چشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی
پشیمون می شدی از اینکه عشق آفریدی
نوشته شده توسط آرش و آرمان در جمعه 1387/01/23 ساعت 12:25 موضوع | لینک ثابت
ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش

................؟
تو را در كدامين سرزمين جستجو كنم ؟ سرزمين وصال ؟ سرزمين هجران ؟
« چه تلخ است شربت وصالي كه شهدش مرگ باشد »
امشب باز هم در كوچه هاي پر از شبنم آشنايي دويده ام و جز غربت و سكوت كسي را حس نكرده ام
اما به شوق ديدارت ، با سرنوشت دست وپنجه نرم مي كنم و هر روز در كنار پنجره از عطر گلهاي ياس نفس تازه مي كنم و در انديشه رهايي از اين قفس تنگ در روياهايم پرواز مي كنم و اميدهايم را مي بينم كه مرا به آرزوهايم كه در فنا زندگي مي كنند رسانده اند ...
.....؟ تو تبلور ديگر زندگي هستي كه با آغوش گرمت به من الفباي عشق را آموختي ... متولد كه شدم چشمم به آفتاب محبت تو باز شد و تو بعد از خدا معبودم شدي .

سو گند !
به لبت به گیسو انت به فسون دیده گانت به قشنگی لبانت
که تورا زجان پرستم
به تمام کهکشانها به عروس آسمانها به صدای نیستانها به ستاره گان روشن
که تورا زجان پرستم
به خدای کس ندیده به قشنگی دودیده به سپیدی سپیده
که تورا زجان پرستم
بخدا اگربه خندم بخدا اگر بنالم تو ءی آخرین بهارم که توءئ بهارعمرم
که تورا زجان پرستم

نوشته شده توسط آرش و آرمان در سه شنبه 1387/01/20 ساعت 16:40 موضوع | لینک ثابت
رو در و دیوار این شهر همش از تو یادگاره
توی این کوچه ی تاریک من و تنها نمیذاره
یاد حرفای قشنگت که تو قلبم لونه میکرد
یاد دلتنگی چشمات که منوبهونه میکرد
میزنه آتیش به جونم پس کجایی مهربونم
آخه من ترانه هامو واسه ی کی پس بخونم
دل من هواتو کرده آخ کجایی نازنینم
کاشکی بودی و میدیدی بی تو من تنهاترینم
توی این بازی که ساختی من همه هستیمو باختم
زیر پات گذاشتی آخر عشقی که من از تو ساختم
مگه تو دوسم نداشتی از دلم خبر نداشتی
دلت از سنگ شده انگار که منو تنها گذاشتی
میزنه آتیش به جونم پس کجایی مهربونم
آخه من ترانه هامو واسه ی کی پس بخونم
دل من هواتو کرده آخ کجایی نازنینم
کاشکی بودی و میدیدی بی تو من تنهاترینم
میشینم منتظر اینجا تا تو برگردی دوباره
تا بشینی پای حرفام بریم تا ماه و ستاره
میدونم میای یه روزی یه روزی که خیلی دیره
یه روزی دل شکستم سر این کوچه میمیره
میزنه آتیش به جونم پس کجایی مهربونم
آخه من ترانه هامو واسه ی کی پس بخونم
دل من هواتو کرده آخ کجایی نازنینم
کاشکی بودی و میدیدی بی تو من تنهاترینم
نوشته شده توسط آرش و آرمان در شنبه 1387/01/17 ساعت 16:57 موضوع | لینک ثابت
هر کسی که رفت ،
پاره ای از دل ما را با خود برد ،
اما تو که هنوز نرفته ای ، می دانم که دورادور با من هسـتی !
تمام اینها نتیجه تقدیر من نبود ،
ولی قبول دارم که تقصیر خودم بود ...
فکر نکن که دلم برایت تنگ نمیشود ،
فکر نکن که نمی خواهم ببینمت ،
ببین، نگذاشتند با نخواستیم کلی فرق دارد ...
پس می سپارمت به باران ،
که در آن عصر خنک پاییزی چشمانم را تر کرد ،
و به آن دو ستاره ، که دیگر مال من و تو نیستـند ...
نوشته شده توسط آرش و آرمان در جمعه 1387/01/16 ساعت 18:58 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی و آن اسرار را
آن دوچشمه مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
همنشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
نا توان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد
گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پاورجاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورقبان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست می دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غمهای من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبای ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوهی تاخت بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر نا گاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم آن که هم خون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به هیچ قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شده
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پره پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تارو پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است !!!!!!
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY